همچنان ایستاده ایم...

یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.
 
وصیت
ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٦ : توسط : shokravi

 

لبخندچشمکلبخند

روزی پدری هنگام مرگ فرزندش را فراخواند و گفت فرزندم تو را چهار وصیت دارم و امیدوارم که در زندگی به این چهار توجه کنی . . .

سوال

اگر مشتاق هستی چهار وصیت رو بدونی رو ادامه مطلب کلید کن

لبخندخجالتلبخند


*+*+*+*+*+*+*+*+*+*

اول اینکه اگر خواستی ملکی بفروشی ابتدا دستی به سرو رویش بکش و بعد بفروش

دوم اینکه اگر خواستی با فاحـشه ای همبستر شوی سعی کن صبح زود به نزدش بروی

سوم اینکه اگر خواستی قمار بازی کنی سعی کن با بزرگترین قمار باز شهر بازی کنی

چهارم اینکه اگر حواستی سیگار یا افیونی شروع کنی با آدم بزرگسالی شروع کن

منتظر 

مدتی پس از مرگ پدر او تصمیم گرفت خانه پدری که تنها ارث پدرش بود را بفروشد پس به نصیحت پدرش عمل کرد و آن ملک را با زحمت فراوان سروسامان داد پس از اتمام کار دید خانه بسیار زیبا شده و حیف است که بفروشد پس منصرف شد.

مدتی بعد خواست با فاحـشه معروف شهر همبستر شود .طبق نصیحت پدر صبح زود به در خانه اش رفت.اما چون صبح زود بود و فاحـشه فرصت نکرده بود آرایش کند دید که او بسیار زشت است و منصرف شد

مدتی بعد نیز خواست قمار بازی کند.پس از پرسوجوی فراوان بزرگترین قمار باز شهر را پیدا کرد.دید او در خرابه ای زندگی میکند و حتی تن پوش مناسبی هم ندارد.وقتی علتش را پرسید قمارباز بزرگ گفت همه داراییم را در قمار باخته ام… در نتیجه از این کار هم منصرف شده و به عمق نصایح پدرش پی برد

اما زمانی که دوستانش سیگار برگی به او تعارف کردند که با آنها هم دود شود بیاد وصیت پدر افتاد و نپذیرفت تا با مرد پنجاه ساله ای که پدر یکی از دوستانش بود شروع کند ولی وقتی او را نزدیک به موت یافت که بر اثر این دود کردنها و مواد مخدر بود خدا را شکر کرد که او آلوده نشده و به پدر رحمت فرستاد

*+*+*+*+*+*+*+*+*+*